تبليغاتX
کوخ
 «بيگانگي و ازخود بيگانگي» (نگاهی از منظر روان‌شناسی اجتماعی)

تاريخچه از خود بيگانگي 

متفکرين در تاريخ بيگانگي اختلاف نظر دارند . برخي نظير آدورنو، اتزيوني، لاکس، و ميلز معتقدند که اليناسيون پديده اي خاص جوامع صنعتي و فوق صنعتي است. اتزيوني مي گويد :« جامعه صنعتي نمونه بارزي از جامعه بيگانه است ». لاکس معتقد است که «بيگانگي مرضي است مدرن و نوظهور که تا قبل از قرن 19 ناشناخته بود». سي رايت ميلز نيز معتقد است که « بيگانگي مهمترين پديده بارز و تم اصلي در متن جامعه معاصر است .

گروهي ديگر از متفکرين نيز چون فيوتر، فروم، مزاروش، مارکوس، پاپنهايم و کافمن آن را نه به عنوان ابداعي نو و واژه اي جديد بلکه بصورت پديده اي کهن و تاريخي فرض کرده اند . به نظر اين متفکرين ريشه هاي بيگانگي به نخستين دوره هاي تاريخ منظوم بر مي گردد و آثار اوليه آن در بخش هايي از تاريخ فلسفي، مذهبي و اسطوره اي و ادبيات کهن مشهود است . 

نخستين مسيحيان بيگانگي را به مفهوم جدايي انسان از معبود خود(يعني خدا) مي پنداشتند. انجيل با اشاره به قصه هبوط آدم ازبهشت و انفصال وي از درگاه الهي تصويري از بشر سرگردان ومتعجب در سرزميني غريب ترسيم مي کند. چنين تصويري از انسان رانده شده از درگاه الهي را مي توان در اکثر اديان ومذاهب و فرق عقيدتي نظير يهوديت، اسلام و تصوف يافت .

اريش فروم معتقد است که تاريخ بيگانگي به دوره پيامبران عهد عتيق بر مي گردد، دوره اي که در آن صحبت از پرستش بت هاست. انسان هاي بت پرست در مقابل چيزي کرنش مي کنند که خود ساخته اند. بت(Idol) از ديدگاه فروم معرف نيروهاي حيات فرد در شکلي بيگانه است .  

در دوره هاي بعد از رنسانس نيز واژه اليناسيون مورو توجه و تأمل بسياري از فلاسفه و متفکرين اجتماعي، ادبا، شعرا و نويسندگان قرار گرفت. شايد گسترده ترين کاربرد اين واژه از طرف فلاسفه قبل از هگل به وسيله واضعان مکتب قرارداد اجتماعي (Social Contract) يعني توماس هابس، جان لاک و ژان ژاک روسو باشد. اين فلاسفه علي رغم اعتقاد راسخ فلاسفه عصر روشنگري به پيشرفت و تعالي و عقل گرايي و باورهاي خوش بينانه، از جامعه و انسان به گونه اي ديگر ياد کردند . به نظر روسو انسان در حالت طبيعي موجودي سليم و پاک نهاد است و تنها از طريق جامعه سستي و کژي بر وي مستولي مي گردد . 

روسو از فلاسفه قرارداد اجتماعي با اشاره به نيک طبعي و شادابي سرشت انسان در حالت طبيعي سعي در نشان دادن نيروها و تأثيرات فاسدکننده و تباه گر مالکيت خصوصي، جامعه و تمدن داشت. روسو با روح تطبيق گرانه و سازگارانه(Confotmist) انسان مدني و ديگر محوري بشر متمدن مخالفت ورزيد و آن را متغاير با اصل استقلال و آزادي انسان طبيعي دانست. به نظر اين فلاسفه انسان بدون چشم پوشي از حق خود قادر به عمل و زندگي نيست. وي بايد حقوق حقه خور را رها کند و به قرارداد اجتماعي تن دهد. چنين قراردادي به هرحال شرايطي را مهيا مي سازد تا بيگانگي بر فرد مستولي شود. به عبارت ديگر قرارداد اجتماعي فرد را از حقوق طبيعي خويش منفک و بيگانه ساخته تا منافع جامعه و نفع جامعه تأمين شود .

اصطلاح «اليناسيون» كه از آن به «از خود بيگانگي» تعبير شده، از قرن 17 به بعد در حقوق، سپس در روانشناسي و فلسفه به كار رفته است. معادل آلماني آن «Entausserung» است كه به معناي «جدايي از خود» با رسيدن به «ناخود» (non, moi) مي‌باشد كه ما مترادف آن را «بي‌خود» قرار مي‌دهيم.

و اما نخستين متفكري كه مبحث «ازخود بيگانگي» Alienation انسان را در فلسفه غرب پيش آورده و تعريفي از آن ارائه داده «هگل» است. هر چه ديگران در غرب پس از هگل در اين باره گرفته و نوشته‌اند يا تفسيري بر عقيده اوست و يا مشكل پرداخته و پيچيده‌تر آن است.  

هگل از خودبيگانگي يا به تعبيري بي خويشتني را «عينيت يافتن انديشه ازلي» در جهان جسماني، يا تجسم روح متناهي در جهان متناهي تعريف مي‌كند نماينده اين را آگاهي انسان مي‌داند، آن هم نه آگاهي يك فرد يا همه افراد در يك زمان، بلكه آگاهي همه افراد انساني در سراسر زمان مد نظر هگل است.

تعريف موضوع 

 از خود بيگانگي و خودباوري از مقوله‌هاي مهم در مباحث جامعه‌شناختي، انسان‌شناختي، روانشناسي اجتماعي و فلسفي جهان امروز است كه پيرامون آن عقايد گوناگون وجود دارد. از آنجا كه اين مفهوم داراي ابعاد‌ي گسترده و گوناگون مي‌باشد تعاريفي متعدد و متفاوت از آن ارائه شده است.

مفهوم از خودبيگانگي بعد از صنعتي شدن جوامع در محافل علمي مطرح شده و مورد توجه بخصوص جامعه‌شناسان و روانشناسان قرار گرفته است. هر كدام از اين متفكران با توجه به ديدگاههاي علمي و تخصصي خود و بر اساس مكاتب فكري كه به آن وابستگي بيشتري داشته‌اند، به ارائه نظريه هايي درباره اين مفهوم پرداخته‌اند.  

تا دهه 1940 بيگانگي در سه معنا (1- انتقال دادن، حواله كردن و واگذاري حقوق يا مايملك 2- به معناي تنفر يا بيزاري در احساس و نيز احساس انفصال، جدائي و دور افتادن فرد از خود، ديگران، جامعه، كار و ... 3- به معناي جنون، بلاهت و ديوانگي، شيدائي و شوريدگي و اختلال و بي‌نظمي در قواي دماغي) كه به ترتيب در مفهوم حقوقي، مفهوم جامعه شناختي و مفهوم رواني و روان درماني كاربرد داشت، لكن بعد از جنگ جهاني دوم اين پديده دستخوش تحول گرديد بطوريكه بعنوان يك مفهوم اساسي مورد توجه فلاسفه، ادبا، شعرا، جامعه‌شناسان، روانشناسان و منتقدان اجتماعي قرار گرفت و به انجاء مختلف تعريف و تفسير شد و در طرق مختلف بكار رفت.  

يكي از عواملي كه سبب اشتهار از خودبيگانگي و جلب توجه صاحب‌نظرات بدان شد چاپ آرا فلسفي و اقتصادي ماركس جوان در سال 1932 بود. ماركس بر اين باور است كه انسان در لحظه‌اي از جريان زندگي اجتماعي خويش استعداد‌ها و قابليت‌هاي دروني خويش را به بيرون مي‌تراود (فراگرد برون افكني). اين خود در لحظه‌اي ديگر منجر به پيدايش نهادها، ساختارها و نظام اجتماعي مي‌گردد. اين اشياء و اعيان خارجي پس از پيدايش و تكوين وجود خود به انسان تحمل شوند تا بدان جا كه از آفرينندگان خويش بيگانه گشته و آفريننده خود را آفريده حس مي‌كنند.  

از اين رو براي ماركس بيگانگي بين انفصال و جدائي انسان از خود از كار و توليدات خويش، از هم نوع، از جامعه و از طبيعت است. در نزد دوركهايم از خود بيگانگي با كلمه «آنومي» مترادف گرفته شده است كه به نوعي حالت فكري اطلاق مي‌شود كه در آن بواسطة اختلاف اجتماعي فرد دچار نوعي سردرگمي در انتخاب هنجارها، تبعيت از قواعد رفتاري و احساس فتور و پوچي است.

مرتن نيز چون دوركيم اين پديده را مترادف با «آنومي» مي‌گيرد و بر جنبه‌هاي اجتماعي آن تأكيد مي‌كند.به نظر مرتن بي‌هنجاري، رفتار منحرفانه،‌آنومي يا از خودبيگانگي كه در عين حال مبيين گسيختگي و عدم تجانس بين اهداف فرهنگي و وسايل نهادي شده، جهت نيل بدان اهداف است. اشاره به حالتي از رابطه فرد و جامعه دارد كه در آن بين فرد و ساخت فرهنگي و ارزشي حاكم تضاد وجود دارد. 

اريك فروم با ديدي عمدتاً روان‌شناختي، روان شناسي اجتماعي متوجه از خود بيگانگي است. او همانند ماركس بيگانگي از خود را حالتي از هستي مي‌داند كه در آن آدمي مقهور محصول كار توليدات خويش از عينيت و شئييت يافته و بصورت نظام اجتماعي ـ اقتصادي در آمده‌اند، مي‌گردد تا بدانجا كه هر گونه اختيار، اراده و كنترل از او سلب و فرصت خودشناسي از او ساقط مي‌شود. از اينرو براي اريك فروم از خود بيگانگي، انفصال از مفهوم من واقعي يا ضمير حقيقي است.

«فتلر» نيز از خودبيگانگي را مترادف با آنوميا يا آنومي رواني مي‌گيرد و آن را آنومي ( كه مرتن و دوركيم آن را با از خود بيگانگي مترداف مي‌گيرند) متمايز مي‌سازد. آنوميا در نزد فتلر به مفهوم اختلال، آشفتگي و بي سازماني شخصيتي است و اشاره به وضعيت يا حالت رواني ـ اجتماعي دارد كه در آن فرد نوعي احساس تنفر نسبت به برخي از جنبه‌هاي شخصي وجود اجتماعي خويش مي‌كند.  

ميچل معتقد است بيگانگي در تعريفي وسيع و عام به معناي احساس انفصال، جدايي و عدم پيوند ذهني و عيني بين فرد و محيط پيرامون او (يعني جامعه، انسان‌هاي ديگر و خود) است. كنت كئيستون از خود بيگانگي را نوعي پاسخ يا عكس العمل از سوي خود به فشارها، تنش‌ها،‌ ناملايمات و نيز اختلاف ديدگاههاي فردي و اجتماعي و ضررهاي تاريخي تعريف مي‌كند. در كل از خود بيگانگي حالتي است كه در آن شخصيت واقعي انسان زايل مي‌گردد و شخصيت بيگانه‌اي ( انسان يا شئي) در آن حلول مي‌كند و انسان «غير» را «خود» احساس مي‌كند.  

قلمرو روانشناسي اجتماعي از «ازخود بيگانگي» 

در اين قلمرو چند تن از روانشناسان اجتماعي و روانشناسي بنام، كه در زمينه بيگانگي و از خودبيگانگي نظريه پردازي كرده‌اند مورد بررسي قرار مي‌گيرد. اين گروه بيگانگي را در سطح فردي مطالعه مي‌كنند و عمدتاً متوجه آنومي اجتماعي يا آنوميا هستند. در آنومي رواني بر خلاف آنومي اجتماعي احساسات فرد در قبال خود سنجيده مي‌شود. از اينرو بحث روانشناسان اجتماعي و روانكاوان از بيگانگي« خود» انسان است و عوامل بيگانه‌زا. 

اريك فروم. اريك فروم (Erich Fromm) مثل هوركهايمر، هابرماس و ماركوزه، از ديگر نظريه‌ پردازان مكتب فرانكفورت است كه در بررسيهاي خود، اسپينوزا، ماركس، فرويد، هر سه را در نظر دارد. او معتقد است كه انسان داراي طبيعي است كه در ارتباط با جهان و كنش متقابل با ديگران شكل مي‌گيرد. از نظر وي، در طبيعت انسان تنها از كنشهاي ثابت مانند گرسنگي و تشنگي و كنشهاي نسبي كه با شرايط تاريخي وجوه توليدي زمان دگرگون مي‌شوند و مورد توجه ماركس هستند تشكيل نشده بلكه كنشهاي رواني و وجودي در طبيعت او سهم بسزايي دارند.

اريك فروم علاوه بر اينك به تجزيه و تحليل دقيق مفهوم بيگانگي در آثار ماركس مي‌پردازد، از آن در مطالعات فلسفي و جامعه‌شناسي خود وسيعاً سود مي‌برد.

فروم معتقد است كه «بيگاني تعريفي است از وضعيت انسان در جامعه صنعتي» او در تفسير خود از بيگانگي انسان نسبت به خويش، شخصي را مورد مطالعه قرار مي‌دهد كه از خود دور مي‌شود، اعمال او بجاي آنكه تحت كنترل او باشد بر او مسلط‌اند و او خودرا مركز اعمال فردي خويش نمي‌يابد. به جاي اينكه اعمال طبق خواست و اراده او انجام گيرد. او از اعمالش اطاعت مي‌كند،‌ او خود را نظير همه مردمي مي‌يابد كه به عنوان اشياء درك مي‌شوند.

با احساسها  خودسته‌هاي مشترك، اما در عين حال در همان زمان او هيچگونه وابستگي و ارتباطي با جهان خارج ندارند. به نظر اريك فرم اعضاي جامعه‌ صنعتي همگي الينه شده ـ فسخ شده ـ هستند و بيگانگي مختص گروه و طبقه‌ خاصي نيست، او مي‌گويد:« انسان امروزين در جامعه صنعتي شكل و شدت بت‌زدگي را، دگرگون ساخته است. او در دست نيروهاي اقتصادي كور حاكم، شيئي شده است. او دستكارهاي خود را مي‌پرستد و به «شئي» بدل مي‌شود. در جهاني از اين دست‌ تنها كارگر بيگانه نيست ... كه همگان بيگانه‌اند.  

فروم انواع مختلف از خود بيگانگي را كه زاييده شيوه توليد سرمايه داري است، مشخص مي‌كند. شرايط كار، كارگران را از خود بيگانه مي‌كند، تأمين معاش آنان بستگي به اين دارد كه سرمايه داران و مديران بتوانند از استخدام آنان سود برند و بدين ترتيب كارگران تنها به عنوان وسيله اي در نظر گرفته مي شوند و نه به عنوان غايت و هدف. كارگر «ذره‌ اقتصادي است كه به آهنگ مديريت ذره اي مي‌رقصد». مديران «حق كارگر براي تفكر و تحرك آزاد را از او سلب مي كنند. حق زندگي از كارگر سلب مي‌شود، نياز به تسلط، خلاقيت، كنجكاوي و تفكر آزاد در آنان با محدوديت روبرو مي‌شود در نتيجه، نتيجه گريز ناپذير، فرار يا مقابله، بي تفاوتي يا تخريب، يا انزواي رواني از سوي كارگر است».

با اين حال فروم استدلال مي‌كند كه «نقش مدير نيز با از خود بيگانگي همراه است»، او نيز تحت تسلط نيروهاي مقاومت ناپذير سرمايه داري است و آزادي بسيار محدودي دارد. او بايد «با غول هاي غير شخصي با شركت هاي بزرگ رقيب با بازارهاي غول پيكر غير شخصي، با اتحاديه ها و حكومت، سر  كار داشته باشد.» مرتبه او، مقام او، درآمد او به طور خلاصه تمامي موجوديت اجتماعي او – به اين بستگي دارد كه ميزان سودهايش پيوسته رو به افزايش باشد. ليكن بايد اينكار را در دنيايي انجام دهد كه در آن از كمترين نفوذ شخصي بر غول هايي كه با آن ها سر و كار دارد، برخوردار نيست. 

اريك فروم از جدايي و انزواي انساني در جوامع صنعتي معاصر به عنوان رنج لاعلاج بشري ياد مي‌كند. به اعتقاد او: در اين جامعه – جامعه صنعتي – خالق «آدمك تشكيلاتي» است، موجودي تهي از آگاهي و اعتقاد كه بزرگترين افتخارش اين است كه در يك ماشين عظيم و مقتدر، دندانه اي، هر چند كوچك و فرد است. شعار اين است؛ پرسش ممنوع، تفكر اقتصادي ممنوع، دلبستگي و علاقمندي ممنوع، مبادا كه كاركرد بي دغدغه و قرين آرامش تشكيلات بر هم خورد. اما آدمي براي شيء بودن و خاموش نشستن ساخته نشده است. 

به زعم كساني كه براي فرد اولويت قائل مي‌شوند، عدم انطباق فرد با جامعه، نشانه اي از بيگانگي او تلقي مي‌شود. اما افرادي از قبيل اريك فروم معتقدند كه ممكن است جامعه آنچنان بيمار يا بيگانه باشد كه فرد توانايي تطبيق خود را با آن نداشته و لذا دچار از خود بيگانگي مي‌شود.

اريك فروم با ديدي عمدتاً روان شناختي متوجه از خود بيگانگي است. او بيگانگي از خود را حالتي از هستي مي‌داند كه در آن آدمي مقهور محصول كار و توليدات خويش كه عينيت و شيئيت يافته و به صورت نظام اجتماعي – اقتصادي در آمده اند، مي‌گردد تا بدانجا كه هر گونه اختيار‌، اراده و كنترل از او سلب و فرصت خودشناسي از او ساقط مي‌شود. از اين رو براي اريك فروم از خود بيگانگي به مفهوم انفضال شناختي از مفهوم من واقعي (Real Self) يا ضمير حقيقي (Troe Ego) است.

فروم اعتقاد دارد كه ريشه هاي بيگانگي آدمي را مي‌توان در جريان توسعه تكاملي او جستجو كرد. برخلاف حيوانات پست تركه با غرايز به رفتار و فعاليت واداشته مي‌شوند انسان به قابليت رواني منحصر به فردي مجهز است كه او را قادر مي‌سازد بر جهان طبيعت فائق آيد. زندگي او ديگر تابعي از نيروهاي قهار و سلطه گر طبيعت نيست بلكه براساس خودآگاهي، برهان، تحليل و تفهيم، قوام و نظام دارد.

از اين رو انسان و طبيعت به عنوان دو واقعيت مستقل نمود يافته و عدم وحدت و يگانگي اين دو سبب گرديده كه بشر خود را در محيطي بيگانه كه در آن جداي از طبيعت، هستي دارد ببيند و بيابد. مسأله هستي آدمي و حيات او در جهان طبيعت مسأله اي نادر و منحصر به فرد است. به قول فروم «انسان با آنكه از طبيعت جدا و منفك است با طبيعت هستي دارد، با طبيعت قرين است. بخشي از او از عالم بالاست. خدائي است. الهي است نامتناهي است و بخشي ديگر از جهان خاكي است، حيواني است، متناهي است.»  

نتيجتاً انسان مي‌بايد خود را با  اين شرايط محيطي جديد تطبيق و سازگاري دهد. در چنين محيطي او همچنين با انبوهي از خواسته ها و نيازها روبروست. در بين اين نيازها مي‌توان نياز به ايجاد ارتباط و اتحاد و يگانگي با طبيعت، با خود و ديگر انسان ها، نياز به خلاق بودن، نياز به تعلق و وابستگي، نياز به خوديابي و خودشناسي و بالاخره نياز به داشتن عقيده مرام و مسلك اشاره كرد.

به نظر فروم در جامعه صنعتي و تحت روابط اجتماعي توليد نظام سرمايه داري انسان قادر به ايفاء و تأمين رضامندانه بسياري از اين نيازها نيست. به جاي آنكه از يگانگي با طبيعت مسرور شادمان باشد از بيگانگي با آن و از تنهايي و انزوا و پريشاني خاطر اندوهناك است. با آنكه توانمند به تسخير طبيعت است قادر به نمايش خلاقيت خود و ارضاء اين نياز نمي‌باشد، خود را نمي‌شناسد. از طبيعت خود جدا افتاده است به خويشتن خود او راهي نيست و نمي داند چه هست و بايد باشد. او از بحران هويت رنج مي‌برد. سرگشته اي است در وادي حيرت. 

حوزه انتساب فروم به روان شناسي اجتماعي و (روانكاوي) است.وي علل از خود بيگانگي را مالكيت خصوصي، روابط اجتماعي و نظام ارزش هاي سرمايه داري، فرهنگ صنعتي، بوروكراسي و عقلانيت مي داند.

ملوين سمين: بي‌شك ملوين سمين (M. Seemon) در زمره نخستين روان شناسان اجتماعي است كه كوشيد، مفهوم بيگانگي رواني را در قالبي منظم و منسجم تدوين و تعريف نمايد. سمين براي پندار كه بيگانگي معلول عقلي واحد است خط بطلان مي‌كشد. سمين كوشيد ضمن ارائه تعريفي مفهومي از بيگانگي و مشخص نمودن تپيولوژي اليناسيون، صور و انواع تظاهرات رفتار بيمار گونه را در پنج نوع قابل تميز كه به نظر وي رايج ترين و متداول‌ترين صور كاربرد مفهومي واژه در ادبيات جامعه شناسي و روان شناسي است نشان مي‌دهد . 

اشكال پنج گانه سمين از خود بيگانگي عبارتند از:

 1- بي هنجاري و يا ناهنجاري با بي روائي (Normlessness)

2- بي تواني يا ناتواني‌، بي قدرتي (Powerlessness)

3- بيهودگي يا پوچي يا بي هدفي (احساس بي‌فعاليتي يا احساس بي‌محتوايي Meaninglessness).

4- احساس بيگانگي از جامعه يا احساس انزواي اجتماعي (Social Isolation)

5- احساس بيگانگي از خود يا احساس تنفر از خويشتن (Self estrangement) .

چنانكه از اين تقسيم بندي بر مي‌آيد «از خود بيگانگي» يكي از اشكال پيدائي «بي خود شدن» يا اليناسيون است نه تمام آن. 

1) احساس بي هنجاري: به عقيده سمين احساس بي هنجاري هم چون احساس بي قدرتي و بي معنايي، وضعيتي فكري و ذهني است كه در آن فرد اين احتمال را به حد مفرطي بر خود مفروض و متصور مي‌دارد كه تنها كنش هايي را به حوزه هاي هدف نزديك مي‌سازد كه مورد تأييد جامعه نيستند  اين بعد از خود بي خود شدن را سمين از دوركيم اقتباس كرده است. پايه گذار مكتب جامعه شناسي فرانسه «آنومي» را به هم خوردن هنجارهاي اجتماعي مربوط به رفتار اخلاقي مي‌داند . 

2) احساس بي تواني يا ناتواني يا بي‌قدرتي: فرد توانايي كنترل نتايج فعاليت يا نيروهاي جديد را ندارد. در جامعه صنعتي فرد خودرا ناتوان مي‌بيند و در مي‌يابد كه در سرنوشت خويش نقشي ندارد و نيز در نظام اجتماعي فاقد كار و كاروري است. احساس بي‌قدرتي عبارت است از احتمال و يا انتظار متصوره از سوي فرد در قابل بي‌تأثيري عمل خويش و يا تصور اين باور  كه رفتار او قادر به تحقيق و تعيين نتايج مورد انتظار نبوده. و وي را به هدفي كه براساس آن كنش او تجهيز گرديده رهنمون نيست. به قول سيمين اين مفهوم از بيگانگي بيش از صور ديگر ان در ادبيات معاصر كاربرد دارد.

3) احساس بيهودگي يا پوچي يا احساس بي معنايي: هنگامي كه فرد نتواند نحوه كاركرد سازمان اجتماعي مسلط برخود را درك كند و در نتيجه موفق به پيش بيني عاقبت اعمال خود نباشد و معنا و مفهوم آن را در نيابد دچار احساس بيهودگي و پوچي مي‌شود. احساسي كه بسياري از كاركنان «كم كار» دولت مي‌توانند داشته باشند.

4) احساس بيگانگي از جامعه يا انزواي اجتماعي: فردي كه از خود بي خود گردد و از جامعه كناره بگيرد به اين معناست كه او اعتقادي به نحوه كاركرد جامعه، روابط حاكم و هدف‌هاي خرد و كلان ندارد. چون فعالانه نمي‌تواند اين روابط و اهداف را نفي و رد كند به طور منفصل با «گوشه نشيني» و غزلت گزيني خود را از گزند جامعه به حاشيه مي‌كشد و احساس انزواي اجتماعي هم به معناي انفكاك فردي فرد از استانداردهاي فرهنگي است .

5) احساس بيگانگي از خود يا احساس تنفر از خويشتن: چنين پنداشته مي‌شود كه فرد مفهوم پيش ساخته اي از خود داراست. بنا به باور ماركس جوان انسان در طبيعت در كانون كار و كنش قرار دارد و از طريق آن به وجود خود پي مي‌برد. در جامعه سرمايه داري كار وسيله‌اي براي بقاي هستي تلقي مي‌شود. كارگزار از كار خود مايه مي‌گذارد ولي هرگز از خلاقيت خود آگاه نمي‌شود و تنها در خدمت و جوار ماشين يك يا چند حركت «اندامي» از خود بروز مي‌دهد بدون اين كه نقش مهمي در تماميت زنجيره توليد ايفا كند. كالائي شدن كار كارگر و اجير شدن او براي بقاء كنشي بين «جوهر» و «هستي» او پديد مي‌آورد . در چنين وضعيتي فرد شانس و فرصت لازم را جهت خلق و توليد محصولي كه او را راضي و خرسند سازد نيست و به نوعي به احساس انزجار از روابط اجتماعي توليد گرفتار است . 

ملوين سمين به حوزه روانشناسي و روان شناسان اجتماعي تعلق دارد و علل بيگانگي را بوروكراسي و ساختار ديوان سالاري مدرن، عدم تجانس بين رفتار فرد و سيستم پاداش جامعه مي‌داند. موضوع بيگانگي او مثل ساير روان شناسان «خود» است سمين در نهايت بيگانگي را خود انتخابي مي داند.  

ديويد رايزمن الگوهاي اجتماعي كننده جامعه را مسئول از خود بيگانگي فرد مي‌داند .نظر وي الگوهاي اجتماعي كننده جامعه مدرن به گونه ايست كه فرد را بيش از آنكه متوجه خود كند تحت ارشادات ديگران در مي‌آورد. يعني به فرد همواره توصيه مي‌شود كه جهت رفتار و كرداري معقول و مطلوب به ديگران بنگرد، در چنين شرايطي است كه فرد ارتباط بنيادي را با خويشتن گم كردهو دچار نوعي «بحران هويت» مي گردد .  

ديويد رايزمن آمريكايي، نويسنده كتاب معروف «توده تنها» كه خود از وضع كنندگان اصطلاح «جامعه مصرف» به شمار مي‌رود، عقيده دارد كه «در اين نوع جوامع، افراد «پيرو ديگران» هستند. زيرا رفتار هر كس، هميشه تحت نفوذ افراد ديگر است و هر فرد مي‌كوشد از رفتار ديگران اطلاع حاصل كرده، خود نيز اين رفتار را دنبال كند. بدين سبب در چنين جوامعي وسايل ارتباط جمعي كه منعكس كننده رفتار ديگران مي‌باشند، به كالاهايي مصرفي تبديل مي‌شوند. بدين طريق محتواي سياسي و فرهنگي اين وسايل نيز شكل مصرفي پيدا مي‌كنند و ماهيت رهبري كننده و آموزنده خود را از دست مي‌دهند. در اين شرايط انسان به موجودي تبديل مي‌شود كه از هر گونه فعاليت در راه تحول سياسي جامعه روگردان شده به اميال شخصي و مصرفي رو كند. 

زندگي افراد «پيرو ديگران» در جامعه مصرف، رفته رفته به جايي مي‌رسد كه همه دچار از خود بيگانگي مي‌شوند. از هستي حقيقي تهي شده، شخصيت و ماهيت انساني خود را از دست مي‌دهند. بدين ترتيب، افرادي به جاي آنكه به گذشته و آينده خود با ديده بصيرت بنگرند و با روش هاي صحيح عقلي راه تعالي را برگزينند، فقط به پول، غذا، بازي و بيهودگي مي‌انديشند...». 

در تبديل ميليون ها انسان به يك توده «بي شخصيت و جاهل» كه تحت تأثير سودجوييها و خود خواهيها قرار گرفته خلاقيت علمي و فرهنگي را از دست داده، مقام سازنده انساني را در تحولات سياسي رها كرده و به سازشكاري پرداخته است، نقش منفي وسايل ارتباط جمعي را نمي‌توان انكار كرد.بايد دانست كه وسايل ارتباطي، خود به وجود آورنده «انبوه خلق تنها» مي‌باشند. 

زيرا طرز كار وسايل ارتباط جمعي سبب مي شود كه گروه هاي طبيعي انساني مانند خانواده، و گروه هاي متشكل انساني، مانند گروه هاي مذهبي، سياسي و فرهنگي متلاشي شوند و هر فرد جدا از ديگران در تنهايي زندگي مي كند و به پيام هاي ارتباطي نيز جدا از ديگران دسترسي داشته باشد. طبيعي است كه بدين ترتيب، تعداد فراواني از اعضاي تنهاي اين انبوه خلق در معرض تبليغات فريبنده وسايل پر قدرت ارتباط جمعي، نيروي تفكر و پايداري را از دست مي‌دهند و به قيد و بندهاي تبليغاتي گرفتار مي‌شوند.

كه اين باعث از خود بيگانگي انسان و بيگانگي انسان از ديگران و جامعه مي‌شود. 

آگاهي به «از خود بيگانگي» براي انسان ها كه از طريق زندگي مادي و ظاهري خود جامعه صنعتي پيوستگي يافته اند و ارضاي خطار خود را در بر آوردن نيازهاي موجود در اين جامعه مي‌دانند كار دشواري است. 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منابع:

- دريابندري،نجف(1369). دردبي خويشتني؛ بررسي مفهوم اليناسيون در فلسفه غرب، تهران: نشرکتاب پرواز

- شيخاوندي، داور(1373). جامعه شناسي انحرافات، چاپ سوم، گناباد، نشر مرنديز

- عنايت، حميد(1349).جهاني از خودبيگانه (مجموعه مقالات)، تهران، فرمند

- فروم،اريک(1360).فراسوي زنجيرهاي پندار،ترجمه بهزاد برکت، تهران، پاي ژه

- Erich, Fromm(1955).The sance society, New York

- Riesman, David(1950).The lonely crowd, new heaven, yale university press

 -Tar, Zoltan(1977).The Frankfurt school, New York

-محسني تبريزي، عليرضا، ،«بيگانگي»، نامه علوم اجتماعي، جلددوم، شماره دوم، دانشگاه نهران، تابستان 1370  

*درج شده در سایت تحلیلی البرز

|+| نوشته شده توسط کوخ در جمعه هشتم خرداد 1388