تبليغاتX
کوخ
 تاریخچه جنبش ضد فئودالی در چهارمحال و بختیاری - (قسمت اول)

مهری شهابی قهفرخی                                                          

مقدمه

هنوز بخش های فراوانی از تاریخ مردمی ایران ناگفته مانده است. قسمتی از این تاریخ را می توان از خلال اسناد، مدارک، روزنامه ها و نشریات آن مقطع تاریخی جستجو کرد. اما بخش دیگر تنها از طریق تاریخ شفاهی قابل دسترسی است. در واقع تلفیق این دو قسمت است که می توان دید روشنی از تاریخ معاصر بدهد. متأسفانه تاریخ ایران عمدتاً براساس تاریخ تهران نوشته شده و تغییر و تحولات سیاسی و اقتصادی مرکز قدرت مبنای نوشتن تاریخ بقیه ایران گردیده. تنها در 3 دهه ی اخیر کوششهایی شده تا این شکل از تاریخ نویسی تغییر کند. ولی این تنها به نگارش تاریخ گیلان (مقطع انقلاب مشروطیت – جنبش جنگل – جنبش کمونیستی اوایل قرن حاضر)، تاریخ تبریز (مقطع انقلاب مشروطیت – دوران نهضت دمکراتیک و جمهوری خودمختار آذربایجان)، تاریخ بوشهر (قیام دلاوران تنگستان و دشتستان علیه اشغالگران انگلیسی)، بخشهای از تاریخ کردستان و یزد محدود شده، در واقع برای بررسی تحولات تاریخی بایستی به فرهنگ، کنش و واکنش های سیاسی اجتماعی توده های مردم و مهمتر از همه تأثیرات مناسبات اقتصادی بر تحولات سیاسی پرداخت. این پارامترها نیز بایستی در تمامی جغرافیایی یک کشور مورد بررسی قرار گیرد. 

چهارمحال سرزمینی است که متأسفانه تاریخ آن ناگفته و مهجور مانده. من با وجود محدودیت شدید در منابع و اطلاعات تلاش کردم تا با استفاده از منابع و مأخذ و مصاحبه های شفاهی به گوشه هایی از تاریخ معاصر این سرزمین بپردازیم.

در اینجا جا دارد از دوست و همشری عزیز آقای افشین شمس قهفرخی که اطلاعات خود مبنی بر مصاحبه های شفاهی است با زنده یادان خدامراد و صفرعلی شمس قهفرخی را در اختیار من قرار دادند و از راهنمایی های خود مرا بهره مند کردند تشکر و سپاسگذاری نمایم.

زمینه های قدرت گیری خوانین و عشایر بختیاری

با اوج گیری انقلاب مشروطیت ایران نیروهای اجتماعی جدیدی وارد نیروهای انقلابی شدند که نماینده ی جامعه ی کهن محسوب می شدند. انقلاب مشروطیت طبیعتاً نماینده ی خیزش سیاسی بوژروازی ملی در شهرها و در بر دارنده ی خواستهای ترقی بود و نمایندگان اصناف در شهرها از آن حمایت می کردند و توده های مردم نیز که از ظلم و عدم امنیت به تنگ آمده بودند در صفوف جلوی آن قرار گرفته بودند. شروع انقلاب با انتشار نشریات گوناگون و شکل گیری انجمن ها و گروه های سیاسی و اجتماعی همراه ود و همه ی اینها بازتابهای عینی یک جامعه مدنی محسوب می شدند. خواستهای مشروطه خواهان عبارت بودند از: محدود شدن قدرت پادشاه، استقرار و گسترش قدرت پارلمان (مجلس شورای ملی)، اجرای قوانین تصویب شده در پارلمان و تأسیس سازمان ها و نهادهای دولتی مدنی و آموزشی. 

این ها همه نشانگر یک حرکت رو به جلو بود. نشانگر مبارزه علیه فئودالیسم (زمینداری) و قدرت عشایر محسوب می شد. یعنی همان طبقات و لایه های اجتماعی که بر ایران حاکم بودند. جامعه ی ایران علی رغم نابسامانی ها و عدم تمرکز حکومت مرکزی قاجاریه تحت سلطه و سیطره ی زمینداران بود که به طور مستقیم و غیر مستقیم با دربار قاجار در ارتباط بودند. ساختار طبقاتی جامعه ی ایران با بقیه دنیا (مشخصاً اروپا) این تفاوت عمده را داشت که طبقات و مالکین زمین و ابزار تولید در اختیار و بازیچه دست پادشاه بودند. در حقیقت مالکین عمده در کشور و حکمرانان همگی از شاهزادگان قاجار بودند: کامران میرزا نایب السلطنه در تهران، مسعود میرزا ظل السلطان در اصفهان، عبدالحسین میرزا فرمانفرما در فارس، رکن الدوله در خراسان، ولیعهدان قاجار (محمد میرزا، ناصرالدین میرزا، مظفرالدین میرزا، محمدعلی میرزا) در آذربایجان و... . 

انقلاب مشروطیت قرار بود این بساط را برچیند اما از نیمه دوم سال 1287 خورشیدی یعنی بعد از به توپ بسته شدن مجلس شورا و قیام تبریز، بخشی از فئودال ها و روسای عشایر که یا نسبت به روند انقلاب بی تفاوت بوده و یا در صف ضد انقلاب به سرکوب انقلابیون مشغول بودند یک شبه انقلابی شده و در برابر محمدعلی شاه ایستادند. 

از آن جمله می توان به «محمدولی خان سپهسالار تنکابنی» اشاره کرد. او کسی بود که در جریان حمله به تبریز و نبرد علیه مشروطه خواهان این شهر رهبری سپاه استبداد را به عهده داشت. سپهسالار تنکابنی از زمینداران بزرگ منطقه گیلان و مازندران بود اما با مشاهده ی روال انقلاب و شرایط نابسامان استبداد با تهران قطع ارتباط کرد. پسر سپهسالار یعنی «امیراسعد» در جایی گفته است: «... هرگاه مشروطه خواهان غلبه کردند، بیرق مشروطه به دوش کشیده، همه قسم استعداد دارم، خدمت به دولت مشروطه می کنم. اگر استبداد استیلا یافت که ما خود اول مستبد خواهیم بود.» (به نقل از بخشی از انقلاب مشروطیت، علی دیوسالار، ص 46).خوانین بختیاری نیز همین روش را در پیش گرفتند. 

(از راست عکس: عليقلي خان سردار اسعد بختياري- محمد ولي خان تنكايني سپهدار اعظم) 

عشایر بختیاری از جمله اقوامی بودند که از قدیم به چشم رقبای حکومتی به آنها نگریسته می شد. «حسینقلی خان ایلخانی» رئیس یکی از طوایف بختیاری بود که موفق شد طواف متفرق و دائم در حال جنگ با همدیگر را متحد کند. ایلخانی با ایجاد یک ایل متحد و یکپارچه خطر بالقوه ای برای قاجاریه محسوب می گردید. چرا که ریشه ها و بدنه ی قاجارها نیز عشیره ای بود و زعمای قاجار به خوبی به چنین حرکتی به دیده یک رقیب قدرتمند سیاسی نگاه می کردند. 

به دلیل ارتباط ایلخانی با دربار حکومتی ظل السلطان حاکم اصفهان و خطر دست اندازی به املاک غیر بختیاری ها در منطقه ی بختیاری، یکی از امرای حکومتی به نام «خدا رحم خان» برای حفظ املاکش تقاضای ازدواج با دختری از بختیاری ها نمود. بزرگان بختیاری «بی بی خدیجه» دختر «امامقلی خان حاج ایلخانی» را پیشنهاد و به عقد او درآوردند. اما به عنوان شیربها قریه های «فرادُبنه»، «معموره» و «گشنیزجان» (که همگی از مناطق چهار محال بودند) را از ظل السلطان گرفتند. به این صورت بختیاریها از منطقه بختیاری به منطقه چهارمحال دست اندازی نمودند و از همان آغاز شروع به اخذ مالیات، بهره مالکانه از دهقانان و مردم منطقه نمودند و در این راستا از هیچ ظلم و ستمی به مردم بی دفاع منطقه کوتاهی ننمودند. 

پس از مدتی ناصرالدین شاه و ظلل السلطان که شدیداً از گسترش قدرت ایلخانی وحشت کرده بودند نقشه قتل او را کشیدند.

ظل السلطان از حسینقلی خان ایلخانی و پسرانش «حاج اسفندیار خان» (پدربزرگ ثریا اسفندیاری همسر دوم محمدرضا شاه پهلوی) و «حاج علی قلی خان» (سردار اسعد بعدی) دعوت کرد تا در مراسم تمرین نظامی ورژه سربازانش حضور به هم رسانند. پس از اتمام مراسم ظل السلطان از سربازان که مدل لباس و سلاح آنها را از روی نظامان اطریشی برداشته بود، تعریف و تمجید فراوان کرد اما ایلخانی صحبت های او را رد نموده از قدرت سواران بختیاری تعریف می نماید. ظل السلطان، از این حرکت ایلخانی می رنجد اما چیزی به روی خود نمی آورد. سپس از حکیم باشی مخصوص خود می خواهد تا پسران ایلخانی را به منزل خود ببرد و پس از آن به یکی از نزدیکان خود دستور می دهد تا ایلخانی را در منزل خود اسکان دهد. 

 آن شب ظل السلطان به وسیله تلگراف دائماً با تهران در حال تماس بود و به احتمال زیاد همان شب دستور قتل را از پایتخت دریافت می کند و ایلخانی شبانه به وسیله اعمال شاهزاده به قتل می رسد و فردای آن شب اعلام می گردد که در خواب سکته کرده و به دنبال آن پسران ایلخانی دستگیر و به زندان ظل السلطان می افتند. بختیاری ها برای آزادی آنها تلاش فراوان کردند و با تقدیم تحفه هایی از قبیل گوسفند و غیره سرانجام آنها را آزاد ساختند اما کینه بختیاری ها و فرزندان ایلخانی (علی قلی خان، اسفندیار خان و نجفقلی خان) در این مقطع جوانه می زند تا انقلاب مشرطیت که سرباز می کند. 

هنگام توپ باران شدن مجلس (2 تیر 1287) و پس از آن قیام قهرمانانه ی تبریز، نجفقلی خان بختیاری (صمصام السلطنه) پسر دیگر ایلخانی مقام ایل بیگی بختیاری ها را به عهده داشت و در مناقشات بین تهران و مشروطه خواهان دخالتی نداشت. در همان زمان علی قلی خان سردار اسعد هم در اروپا و شهر پاریس اقامت داشت. با اوج گیری مبارزات در گیلان و آذربایجان سردار اسعد به انگلستان سفر کرد و با «سر ادواردگری» و چندتن از سیاستمداران خبره ی انگلیسی ملاقات و مذاکره نمود. نتیجه ی مذاکرات بازگشتن او به ایران و مبارزه با قاجاریه با لباس مشروطه خواهی بود. ایوانوف مورخ شوروی می نویسد سردار اسعد هنگام بازگشتن به ایران بر روی شمشیرش شعار «مرگ بر قاجار» را حک کرده بود.  

«ژنرال سایکس» یکی از معروف ترین مأموران سیاسی – نظامی انگلستان در ایران در این مورد می نویسد: «سردار اسعد بدون شک خیال داشت که مخفیانه سلطنتی از بختیاریها تشکیل شده ولی آخر الامر ملتفت شد که خیالات جاه طلبانه اش عملی نیست سزاوار است که هم عشیره ای هایش خاطره ی وی را در همیشه بین خودشان تازه نگاه دارند. چه در سایه ی وجود او توانستند پولها و مهمات هنگفت و زیاد و هزاران چیزهای نفیس دیگر به کوههای خود حمل کنند و روی هم رفته ایشان ایران را بر باد دادند». 

جدال بختیاری ها در این مقطع با ادعای مشروطه خواهی همراه شد. محمدعلی شاه صمصام السلطنه را از ایل بیگی خلع ساخت و در مقابل صمصام السلطنه، ضرغام السلطنه بختیاری را برای نبرد یا حاکم اصفهان و خسروخان سردار ظفر (که طرفدار سیاست مرکز بود) فرستاد. در 12 دی 1287 شهر اصفهان از سوی سواران ضرغام السلطنه مورد حمله قرار گرفت و اشغال شد. «اقبال الدوله» حاکم دولتی که شکست خورده بود عقب نشینی کرده و گریخت. مشروطه خواهی خوانین بختیاری دقیقاً انعکاس سیاست های امپریالیسم انگلستان در تحولات ایران بود.

 سرمایه داری انگلیس به منظور یافتن متحد و در عین حال نگهبان مطمئنی برای چاهها و لوله های نفت منطقه مسجد سلیمان خوانین بختیاری را انتخاب کرده بودند. «سروالنتین چیرول» از مأمورین وزارت خارجه انگلستان در کتاب «مسئله خاورمیانه» در سال 1903 می نویسد: «تقریباً از روز اول که نفوذ دولت انگلیس در ایران محسوس گردید بختیاری ها از روی هوش و فراست خود انتظار حمایت از انگلستان داشته اند. ما نیز کوشیده ایم روابط خود را با آنها توسعه دهیم... نظریه تنفر قدیمی که بختیاری ها به حکومت ایران دارند تا امروز عادت کرده اند امیدهای خودشان را روی اصل حمایت انگلستان قرار دهند چون که انگلیسها یگانه خارجیانی هستند که روابط دوستانه با بختیاریها برقرار کرده اند.» (به نقل از تاریخ روابط ایران و انگلیس – نوشته محمود محمود). 

انگلیسیها برای محکم تر نمودن پیوندهای خود با خوانین بختیاری «شرکت نفت بختیاری» را که یکی شعب شرکت نفت انگلیس در ایران بود را تأسیس کردند و 3 درصد از سهام استخراج نفت را به خوانین بختیاری واگذار نمودند.

بختیاری ها از جمله نیروهای نظامی بودند که در فتح تهران (تیر 1288) شرکت داشتند و از این حمله سهم فراوانی بردند. خوانین بختیاری علاوه بر سهمی که در قدرت بردند (چند دوره وزارت و رئیس الوزرایی) تمامی مناطق چهار محال و بختیاری و اصفهان را تحت اختیار خود گرفته و قدرت بلامنازع آن مناطق شدند.

حتی برخی از آنان به حکمفرمایی مناطق دیگر ایران از جمله یزد یا شیراز و کرمان رسیدند. در همین راستا کلیه مالیاتها، بهره مالکانه، عشریه ها در منطقه چهار محال در اختیار آن ها درآمد. از این پس سواران بختیاری وارد هر قریه و روستایی که می شدند. روستائیان موظف به پذیرایی از آنها و تیمار اسبهایشان می شدند و در این ورود و خروج سواران چه بسا دست درازی های به مال و ناموس این روستائیان و قصبه نشینان می شد و هیچ مرجع قضایی نبود تا این مردم و دهقانان بی دفاع به آن پناه برند و شکایت کنند. علاوه بر اینها خوانن بختیاری اقدام به بستن مالیات بر احشام (گوسفند، میش و گاو و بز) روستائیان نموده بودند و دهقان بی دفاع را که علاوه بر هزار و یک مالیات مختلف کمرش خم شده بود وادار به پرداخت این مالیات جدید می کردند. در صورت عدم پرداخت احشام دهقان که گاهی تنها دارایی وی محسوب می گردید مصادره می شد.

بختیاری ها در بین روستاییان طرفدارانی داشتند که برای سلطه ی خود در قصبات از آنها بهره می گرفتند و برای ادامه حمایت آنها، ایشان را از غنایمی که به دست می آوردند بهره مند می ساختند. برای مثال یکسری از این غنایم (از قبیل فرش و...) که از فتح تهران به دست آمده بود را در بین این افراد تقسیم کردند.

در برابر این ظلم و ستم جنبشی در بین توده های مردم، روشنفکران شهر و روستاهای منطقه به وجود آمد که به طور مستقیم به این ستم طبقاتی و غارت بی حد و حصر معترض بود. این جنبش در بر گیرنده ی عناصر مختلفی از طبقه متوسط، بورژوازی تجاری، کدخدایان و دهقانان بود. بخشی از این جنبش علناً خصلت ضد فئودالی داشت و از آنجا که زمینداران عمده چهار محال خوانین بختیاری بودند، حرکت اعتراضی مردم نوک پیکان خود را علیه آنها گرفته بود. 

تأسیس «اتحادیه چهارمحال و توابع» و مبارزات این جریان

بخشی از این جنبش اجتماعی – سیاسی از سوی طبقه متوسط و بورژوازی ملی تجاری رهبری می شد که تجار، کدخدایان، کسبه و فرهنگیان شهرها و روستاهای چهارمحال پرچمداران آن بودند.

این بخش از جامعه اقدام به تأسیس «اتحادیه چهارمحال و توابع» نمودند که در تاریخ به «اتحادیه متظلمین چهار محال» نیز معروف است. این اتحادیه در سال 1305 خورشیدی تأسیس و مرامنامه ی آن در دی ماه 1305 انتشار یافت. هیأت مؤسس این جریان 24 نفر بودند که از طرف اهالی چهارمحال انتخاب شده و قصدشان ایجاد آبادانی و پیشرفت دانش و مبارزه علیه خوانین بختیاری بود. از 24 نفر هیأت مؤسس، 12 نفر به صورت منتخبین «هیأت مدیره» را تشکیل دادند که طبق مرامنامه: 1 نفر رییس، 1 نفر نایب رییس، 1 نفر خزانه دار، 1 نفر مدیر عامل، 2 نفر بازرس و 3 نفر منشی و رابط بودند. در مرامنامه چنین آمده است: 

مرامنامه جمعیت اتحاد چهار محال و توابع

به تاریخ دی ماه 1305

به نام خداوند بخشنده مهربان

«مقدمه»

«ترقی و تعالی هر ملت در معارج ملیت و استقلال واقعی مملکت وقتی صورت حقیقت به خود می پذرد که کلیه افراد آن ملت از روی یک دنیا حس وطن پرستی و حریت طلبی دست اتحاد و اتفاق به یکدیگر داده و در حصول مقاصد و آمال وطن پرستانه خویش تا آنجا که در حدود امکان دارد از بذل مجاهدت و تشریک مساعی مضایقه نکنند..... متأسفانه محال وسیعه چهارمحال با داشتن هزاران جمعیت در اثر خودخواهی و نفوذ غیر مشروع استفاده طلبان نه به قسمی خراب و از خیرآبادی افتاده که بتوان درین مختصر مقدمه تشریح نمود باید دید و انگشت حیرت به دهان گزید...» 

در قسمت مرام اهداف جمعیت چنین عنوان شده: «1- به طور کلی حفظ منافع عمومی توده چهار محال و توابع آن 2- بسط معارف و تشکیل مدارس چهار کلاسه در تمام قراء چهارمحال 3- تقویت اصول اقتصاد از قبیل فلاحت و صناعت و غیره 4- افتتاح مدارس و کلاسهای فلاحتی و صناعتی در قراء چهار محال 5- استقلال حوزه انتخابیه خود به وسیله یک نفر وکیل مستقل در پارلمان 6- تشکیل صحیحه در مراکز بلوک و تهیه پست های امدادی در قراء 7- تسطیح طرق و شوارع و ایجاد وسایل نقلیه سریع با کمک دولت 8- ترویج و استعمال امتعه ی وطنی حتی المقدور در حوزه چهارمحال». 

مرامنامه سرفصلهای دیگری چون تشکیلات، وظایف انجمن مرکزی چهارمحال، وظایف انجمن های فرعی قراء نیز دارد.

در این زمان اتحادیه شروع به فعالیت نمود و مظالم و ستم های خوانین و فئودال های بختیاری را به تهران انعکاس می داد. جعفرقلی خان که به سردار اسعد دوم معروف شد (به نام جعفرقلی خان سرداربها در هم معروف است) در تهران دارای نفوذ بود و پس از مدتی در کابینه فجرالسلطنه هدایت به وزارت جنگ رسید جعفرقلی خان و تیمورتاش کوشیدند تا وانمود نمایند فعالین اتحادیه عده ای از فعالان کمونیست هستند. لذا از رضا شاه دستور سرکوب آنها را گرفتند.

 سردار فاتح بختیاری و سالار اعظم بختیاری که نیابت حکومت در منطقه چهارمحال و بختیاری را داشتند دستور رسیده را با آغوزش باز استقبال کرده و اقدام به احضار 6 نفر از فعالین اتحادیه به نام های: میرزا آقا خدابنده، آقا محمد خدابنده، آقا رضا فروزنده مشهدی خدابخش روحانی، حاج سیف الله قلی پور، حاج جعفرقلی امیرخانی نموده آنها را به چوب بستند. به همین دلیل 12 نفر از نمایندگان خود را به اصفهان رسانیده و تلگرافی به تهران مخابره نمودند و تقاضای ملاقات از شاه را نمودند. پس از دریافت تلگراف از سوی دفتر مخصوص رضا شاه، «دبیر اعظم بهرامی» رئیس دفتر رضاشاه فوراً تلگرافی در پاسخ آنان به این شرح ارسال داشت: «نمایندگان متظلمین چهار محال حسب الامر فوراً به مرکز عزیمت نمایند.». 

با رسیدن تلگراف 11 نفر از نمایندگان اتحادیه از جمله: «آقا حسین جوانبخت» و «کربلایی میرزا محمد شمس قهفرخی» (نمایندگان قهفرخ) - «اردلی» (نماینده اردل و نوغان) - «رئیسی دهکردی» (نماینده ی شهرکرد) و هفت نفر دیگر به تهران روان شدند. نماینده گان به همراه خود یک طومار پارچه ای (چلوار) داشتند. که توسط زنده یاد «لطف الله شهرکی» شکایت نامه ای بر روی آن نوشته شده بود. علاوه بر متن شکایت نامه صدها مهر و امضا از سوی اهالی، کدخدایان و علمای شهرها و روستاهای چهارمحال بر روی طومار نقش بسته بود که متن شکوایه را تأیید می کرد.

شرح ماوقع را از قول میزرا محمد شمس نماینده ی قهفرخ که برای فرزندانش (خدامراد و صفرعلی) تعریف کرده بود را در اینجا می آوریم: «پس از ورود به تهران حدود یک ماه در آنجا به سر بردیم و به دلیل نفوذ وزیر جنگ (جعفرقلی خان سردار بهادر) شکوایه ما به دست رضاشاه نمی رسید. در این مدت محل اسکان ما مهمان خانه ای در تهران بود. عصرها هر 11 نفر در حیاط مهمان خانه که چند تخت و حوضی و چند درخت و کوزه گل در آن قرار داشت جمع می شدیم. از میان ما به غیر از من و یکی دیگر از نمایندگان بقیه معتاد به تریاک بودند (در آن زمان متأسفانه تریاک و استعمال آن در میان مردم ایران متداول شده بوده) به همین دلیل هنگام تجمع در حیاط مهمان خانه نمایندگان معتاد به تریاک مشغول استعمال آن می شدند.

پس از گذشت 1 ماه، یک روز دو نفر ملبس به کت و شلوار و کراوات وارد حیات شدند و پس از آنکه تخت ها را پُر دیدند قصد رفتن نمودند که فوراً با پرسش ما روبرو شدند. پاسخ دادند که ما برای گذرانیدن اوقات فراغت امروز اتفاقی به اینجا سری زده اند و حالا که تخت ها تکمیل شده مزاحم شما نمی شویم.

هیأت از روی همان خصلت های مهمان نوازانه چهار محالی ها با اصرار آنها را در کنار خود جای می دهند و  برای ایشان چایی ریختیم و میوه گذاشتیم. یکی از ان دو نفر گفت: «لهجه و ظاهر شما نشان می دهد که اهل اینجا نیستید. برای چه کاری به تهران آمده اید؟»

ما پاسخ دادیم که: «ما نمایندگان اتحادیه چهار محال هستیم و برای گزارش وضعیت مردم منطقه و ظلم و ستمی که خوانین بختیاری روا می دارند قصد ملاقات با اعلیحضرت را داریم. اما مدت یک ماه است که در تهران معطلیم و به دلیل نفوذ وزیر جنگ به ما پاسخی داده نمی شود.» و طومار پارچه ای ممهور به مهر و امضای اهالی چهار محال را به مهمانانشان دادیم. یکی از آن دو نفر بلافاصله گفت: «من آجودان شخص اعلیحضرت هستم و شما یک عریضه روی کاغذ بنویسید من همین فردا اقدام می کنم».

ما خوشحال از این اتفاق غیر منتظره به سرعت عریضه ای برای رضاه شاه نوشته تحویل این نفر دادیم اما فراموش کردیم آدرس محل سکونت خود تهران را پای ورقه بنویسیم. فردای آن روز صاحب مهمان خانه سرزده و مضطرب سراغ ما آمد و گفت: «شما متظلمین خوانین بختاری هستید که به اعلیحضرت نامه نوشتید؟» و وقتی پاسخ مثبت شنید گفت: «خدا خیرتان بدهد. اعلیحضرت، سرتیپ درگاهی رئیس شهربانی و نیروهای شهربانی را بسیج کرده تمام تهران را دنبال شما می گردد. چرا آدرس پای ورقه تان ننوشتید که اینجا هستید؟ باید سریع به کاخ بروید.»

پس از مراجعه به کاخ ما را پیش رضا شاه بردند. در آن لحظه رضاشاه در حال قدم زدن در حیاط کاخ بود و شنل آبی رنگی روی دوشش انداخته و یک جفت ملکی سفید به پا کرده بود. تا چشمش به ما افتاد به جهت اینکه ما وحشت نکنیم (چون در آن زمان از جذبه و خشونت رضاشاه داستان ها و روایت ها گفته می شد) گفت: «شما از خوانین بختیاری نترسیدید که آمدید از آنها به من شکات می کنید؟» و قاه قاه شروع به خندیدن کرد. تا این حرکت شاه را دیدیم. «آقا حسین جوانبخت» شروع کرد به گلایه و شکایت که: «اعلیحضرتا با خوانین بختیاری روزگار مردم چهارمحال را سیاه کردند. به مال و ناموس ما دست درازی می کنند، بابت احشام مالیات می گیرند...» و در ادامه «رئیسی دهکردی» گفت: «بابت ورود سوارانشان مردم بی گناه و زارعین باید به زور جا و محل اسکان بدهند...» و آنها و یکی دیگر از نمایندگان از مظالم آنها مفصل صحبت کردند. 

رضاشاه پس از پایان صحبت های ما گفت: «عجب! من نمی دانستم هنوز در کشور چنین دستمگاه و وضعیتی هست من برای ادب کردن آنها و برقراری امنیت فرماندار و لشکر نظامی می فرستم. اما شرط آن این است که شما همراه فرماندار بروید و اطراف او را داشته باشید تا تحت تأثیر خوانین قرار نگیرد. من هم به عنوان ضرری که در این چند ساله متحمل شده اید. بهره ی بخشی از زمین های زراعی را تا یک سال به نمایندگان سراسر منطقه میدهم.»

میرزا محمد شمس از تهران یک دستگاه گرامافون به مبلغ 50 ریال خریداری کرد و به قهفرخ برد. مردم قهفرخ که برای اولین بار بود چنین دستگاهی را می دیدند با تعجب میگفتند: «کربلایی میرزا از پایتخت یک قوطی آورده که آدمی در آن آواز می خواند».

رضاشاه برای اداره امور چهارمحال «غلامرضا خان مظفرالملک» را به همراه عده ای از نمایندگان به آن منطقه فرستاده به دستور وی شبانه خوانین عمده که سرکشی می نمودند را دستگیر، اموالشان را ضبط کرده و به تهران گسیل داشتند. از آن جمله «سردار عسگر بختیاری» (پدر دکتر شاهپور بختیار آخرین نخست وزیر پهلوی) بود که دستگیر و کتابخانۀ بزرگ و ارزشمندی از وی ضبط و به پایتخت فرستاده شد.

مظفرالملک به همراه واحدهای نظامی به چهارمحال اعزام گردید. در روز ورود قشون به شهرهای مختلف اهالی محل با زدن طاق نصرت و دادن شیرینی و شادی به استقبال از نیروی اعزامی پرداختند. از آن جمله بر ورودی قهفرخ طاق نصرت بستند، خدا مراد فرزند ارشد میرزا محمد شمس گرامافون را بالای آن برده و صفحه گرام مارش نظامی بر دستگاه میگذاشت و  نظامیان همراه با موسیقی گرام از طریق طاق نصرت عبور می کردند.

اما تصفیه خوانین به صورت کامل صورت نپذیرفت. خوانین و فئودال ها که از اقدامات و مبارزات اهالی خشمگین بودند. درصدد برآمدند تا سران، فعالان و پشتیبانان شناخته شده ی اتحادیه و حامیان آنها را از بین ببرند. در همین راستا نوک حمله ی خود را به سمت «آقا جلال الدین دهکردی» که از روحانیون خوشنام شهرکرد و از حامیان جدی اتحادیه بود، گرفتند. خوانین با پراکندن این شایعه که آقا جلال الدین جوانان شهرکردی را به اداره ی نظام وظیفه معرفی نموده مردم را علیه وی تحریک نمودند و ضمن ایجاد تجمع در برابر منزل وی، توده ها را وادار کردند تا از ایشان بخواهند که فرزندانشان را از خدمت سربازی معاف نمایند!

فئودالها تنها به این تخریب شخصیت بسنده ننمودند. آنها 20 نفر از اوباش را اجیر نمودند تا این مرد شریف را از میان بردارند. صبح 18 دی ماه 1306 اوباش درب منزل آقا جلال الدین را شکستند، او را در میان برف به زمین کشیدند و به طرز فجیعی به قتل رسانیدند. مظفرالملک که در نجات جان وی و در متفرق کردن جمعیت کوتاهی کرده بود پس از مدتی از کار برکنار و به تهران احضار شد. پس از او «کریم نیساری» به جای وی منسوب گردید و پس از نیساری، «سرهنگ صادق خان نامور» به عنوان حاکم نظامی چهارمحال و بختیاری منسوب شد.

در همین زمان (تیرماه 1308) بود که خوانین به رهبری «علیمردان خان بختیاری» و دیگر خوانین هفت لنگ سر به شورش برداشتند. طغیان علیمردان خان در واقع طغیان نظام کهن عشیره ای بر علیه نظام نوین تر بود. البته این به معنی آن نیست که دولت مرکز وقت و رژیم رضاشاهی رژیمی مترقی و مردمی بوده. در حقیقت رژیم سلطنتی پهلوی با استقرار مراکز صنعتی و تغییر شیوه ی تولید و برپایی مرکزیت سیاسی، آن شکل از رژیم سیاسی ملوک الطوایفی را که امنیت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی را از بین برده و هیچ رشد و تکاملی در آن دیده نمی شد را از میان بر می داشت و این خود قدمی رو به جلو بود.

 وگر نه رژیم رضاشاه در حقیقت اجرا کننده ی سیاست های امپریالیسم انگلستان در ایران و دشمن دمکراسی و آزادی های اجتماعی بود. سرکوب نهادهای دمکراتیک مانند اتحادیه های کارگری، احزاب و گروههای سیاسی، تقلب در انتخابات مجلس شورای ملی، دستگیری و آزار رجالی چون سید حسن مدرس، فرخی یزدی، محمد مصدق، ترور واعظ قزوینی و میرزاده عشقی، دستگیری و قتل طهماسبی، تقی ارانی، محمد تنها و... گوشه هایی از اقدامات سرکوبگرانه این رژیم است. منتهی چنین رژیمی برای استقرار پایه های خود نیازمند یک حکومت دست نشانده ی بورژوایی بود که فئودالهای عشایری را آرام می نمود.

این سیاست در منطقه آذربایجان علیه شاهسونها، بلوچستان علیه عشایر بلوچ به رهبری دوست محمدخان، در کردستان علیه طوایف کرد به رهبری سمکو، در لرستان علیه الوار به رهبری خوانین پشتکوه در خوزستان علیه شیخ خزعل و.... نیز اجرا شد و متقابلاً این فئودالها نیز علیه دولت مرکزی اسلحه برداشتند. اما مقاومت آنها به هیچ وجه شکلی عدالت جوانه و یا ترقی خواهانه نداشت و مشخصاً برای حفظ شرایط موجود و قدرت به شیوه ی قدیم بود.

شورش سال 1308 ایلات بختیاری موجب شد تا عشایر مسلح به قصبات (از جمله قهفرخ) حمله بردند و در منازل مسکونی مردم سکنی گزیده، دفاتر و مراکز دولتی را تعطیل و غارت نمایند. این شورش با اعزام واحدهای ارتش و تأسیس واحد ژاندارمری و فعال شدن این نیروی انتظامی سرکوب گردد.

در اینجا بد نیست یادی از زنده یاد «امیرقلی امینی» مدیر مسئول نشریه «اخگر» در اصفهان داشته باشیم که در سال 1308 در افشای مظالمی که از سوی خوانین به کشاورزان و دهقانان نقش موثری داشت. امینی مقالات مختلفی در شناساندن منطقه چهارمحال، فرهنگ مردم آن منطقه و شرایط نابسامان سیاسی و اجتماعی که عقب مانده ترین شکل فئودالیسم عشیره ای به مردم آن منطقه تحمیل کرده بود در نشریه اش نوشت.

همه ی این رخدادها باعث کوتاهی دست خوانین بختیاری در منطقه نشد و آن دسته از خوانین که به نوعی با حکومت مرکزی کنار آمده و یا در شورش شرکت نکرده بودند، مالکیتشان بر زمین ها را از دست ندادند.

در نتیجه مبارزات کشاورزان علیه آنها در شکل های مختلفی (پیدا و پنهان) ادامه یافت و البته با کمرنگ تر شدن قدرت فئودالها این مبارزه قوی تر می شد. یکی از این مبارزات قیام «مشهدی نیاز دزکی» بود که در روستای «دِزَک» صورت گرفت. دزک روستایی است از تواب قهفرخ که زندگی مردم آن از طریق تهیه لبنیات و کشاورزی صورت می گرفت. این روستا به علت موقعیت خاص جغرافیای و فرهنگ غریب نواری مردمش پناهگاه سیاسیون، فرقه ها و اقلیت های مذهبی ستم دیده اقصی نقاط ایران بوده هنوز خانواده هایی در این روستا هستند که اجداد آنها از کردستان یا لرستان به اینجا مهاجرت کرده اند.

مالک (یا به قول روستاییان خان روستا) دزک در اواخر دوره ی رضا شاه «فتحعلی خان بختیاری» پدر «تیمور بختیار» (موسس و اولین رئیس سازمان امنیت و اطلاعات کشور – ساواک) بود که رویه ای مانند دیگر خوانین و مالکین داشت.

«نیاز دزکی» یکی از کشاورزان روستا بود که دائماً در حال مبارزه و جدلی با مالک و مباشران بود و دهقانان را علیه ستم خان تحریک می کرد. در آن زمان در برخی از مناطق چهارمحال محصول به دست آمده 4 قسمت می شد 3 قسمت سهم مالک و 1 قسمت سهم زارع بود اما در بیشتر مناطق براساس آب، زمین و ابزار تولید محصول 3 قسمت می شد که 2 سهم از آن مالک و 1 سهم متعلق به دهقان بود. نیاز از جمله کسانی بود که خواهان کاهش سهم اربابی گردیده بود.

یکی از اهالی قدیمی روستا تعریف می کند حدود سالهای 1317-1318 هنگامی که فتحعلی خان بختیاری جهت مسافرت به خوزستان (احتمالاً ایذه) از دزک خارج می شد در حالی که سوار بر اسب بود رو به نیاز کرد و گفت: «مشهدی نیاز نکند تا پا از دزک بیرون گذاشتم سر به شورش برداری و رعایات را تحریک کنی؟». که البته به محض خروج ارباب از روستا نیاز بیرق قیام بر علیه او و ایادی اش را برداشت و دهقانان را متحد کرده علیه ارباب شورانید. جنبشی که نیاز رهبری کرد گویا یکی دو سالی به طول انجامید و دردسرهای فراوانی برای خوانین منطقه پیش آورد.      (ادامه دارد)

* با سپاس از "مهری شهابی قهفرخی" که این سلسله مقالات را در اختیار کوخ قرار دادند.  

|+| نوشته شده توسط کوخ در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388